راهی بجز گریز برایم نمامنده بود.
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جونونم کشانده بود.
بر حسن شور انگیز تو , عاشق تر از پیشم کند.

عیب جو دلدادگان را سرزنش ها می کند
وای اگر با او کند دل انچه با ما می کند.
قیاس کردم و آن چشم جاودانه مست
هزار ساحر چون سامریش در گله بود
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت
باز بر خواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم : " آی ! باز کن پنجره را "
.
.
.
پنجره را می بندی!
نانوا هم جوش شيرين ميزند...!!! بيچاره فرهاد
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما
من از او سخت ترم.
ای کاش میدانستم پس از مرگم اولین قطره ی اشک را چه کسی برایم
میریزد و آخرین کسی که منو فراموش میکند کیست ؟
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من
ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت
ساقی!!!!!!!!!
واقعا بدووووونه شرح!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عیب جو!!!!!
جشم!!!!!!
پنجره!!!!!!
نانوا!!!!
زندگي!!!!
آخرین!!!
خنده


